خطی کشید روی تمام سوال ها
عشق را کنار سنگ تازیانه میزنند
رفتُ من ندیدمش رفتُ من نکشیدم زیر گوشش:این برای اینکه داری میری...رفتُ من نبوسیدمش:اینم برای اینکه قول میدی زود برگردی
میدانستم برنمیگردد.مثل روز روشن بود.روز بود که رفت.رفتُ از من خداحافظی نکرد خداحافظی یعنی آمادگی برای تنها شدن تنهایی یعنی یک چیزی مدام مثل آتش زبانه بکشد یک جای کار بلنگد.بلنگد همه فری سگ پز رفتن ها توچالُ ایستگاه آخرُ تله کابین ها بلنگد همه ی سوپهای شیرُ خامه ای که میپزم بلنگد آشهای داغ نیکوصفت و پای من و هوای آلوده ی تهران که نه،زمین آلوده ی تهران که هرچه سنگ داشت مال پای لنگ من بود.سنگ بود و نمیدانم از کجای این خاک پیداش شدُ زندگیم را از من گرفت رفتن را از من گرفتُ خودش رفت
آدم که نبوده ام گنجشکی بودم که به پرواز شک کرده بود دنبال سنگ صبور میگشت.او اما سنگ بود،صبور نه
روی آینه با خط لب قهوه ایش نوشته بودم:سنگِ من! تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم.برایم از ماندن بگو.بنویس: سنگ گفت گنجشک تنهاست.بنویس بعد بمان.نرو
به خانه که برگشتم رفته بود ساعتی رفته بود که من نباشم.روی آیینه یاداشتی دیدم با آن خط آرام همیشگی اش،نوشته بود:متاسفم اما،سنگ گفت گنجشک مفت