برای لمس تن عشق،کسی شاید باشه شاید

قلبِ من قلبِ پرنده،پوستم اما پوستِ خر

خطی کشید روی تمام سوال ها

هیچ چیز شبیه آنوقتها نبود.لباس پوشیدم بروم بالکن تا سیگار بکشم.زنی که باهاش خوابیده بودم سرش توی لپ تاپم بود داشت دنبال عکسهام میگشت و هرآن بیشتر به این نتیجه میرسید که من از خودم بیزارم چون هیچ عکسی از خودم نداشتم.اینرا ملافه ی سفید روی آینه هم تایید میکرد.من زشت نبودم.من چشمُ ابرو مشکی بودم من ته ریش داشتم با موهای شماره چهار که خیلی مثلا روی مد بود. اما هیچیزم شبیه آنوقتها نبود.دلم میخواست ساعت را بُکُشم و زندگی را بشاشم تمام شود برود پی کارش.همان موقع ها بود که فهمیدم آدمی که قبل از کشیدن سیگار باهاش چاق سلامتی کند غمگین است.آدمی که سالار عقیلی گوش بدهد غمگین است.آدمی که با سگ درد دل بکند غمگین است.آدمی که از آیینه بترسد غمگین است.آینه های حرامزاده من موی سفید لای شقیقه هام نبود من یک خط نازک و مستقیم بالای پیشانیم جاخوش نکرده بود شما دروغگوترین حرامزاده های دنیایید..دلم میخواست همه چیز به عقب برگردد.مثل گذشته بشود.پس باید به خودم برمیگشتم به تتوی خط میخی روی کتف به سیگار برگ به جامپینگ به خوابیدن روی میز بیلیارد،به همان جوانی.برنمیگشت اما.هرکاری میکردم نمیشد.استاد رضایی میگفت انقدر دختربازی کن تا جریان دستت بیاد.نتوانستم اما.نمیشد نمیشود.هیچ چیز شبیه آنوقتها نیست.از وقتی رفت خیلی چیزها را با خودش برد.پازل پنج هزار تکه ی رامبراند را فندک زیپو را آرشیو بنان را بنفشه آفریقایی را ماگ قهوه ای سوخته که رویش عکس یک زن موبلند برهنه بود را بیگانه ی کامو را پوشه های مدارک دانشگاهش را موهایش را بوی تنش را من را خاطرم را جوانیم را برد.همه را بار زد و با خودش برد.از آن به بعد دیگر هیچ چیز شبیه سابق نیست.هروزِ من شنبه است به همان بدی و بیحوصلگی.همه ی آینه ها را برداشته ام ،قاب عکسش را گذاشته ام جای ساعت ساعت را جای آینه.هروز با عکسش حرف میزنم و میفهمم آدمی که با یک قاب عکس حرف بزند غمگین است بعد با انگشت وسط بهش اشاره میکنمُ میگویم لعنت به تو با این لبخند ساختگی...شاشیدم به این زندگی

عشق را کنار سنگ تازیانه میزنند

آمده بود برای خداحافظی.ساعتی آمده بود که من نباشم که منصرفش نکنم از رفتن که نگویم رفتن یعنی آشپزیِ تنها و توچال تنها و تله کابین تنها و فری سگ پزِ تنها و آشهای داغ نیکو صفت آنهم تنها.که نگویم برنمیگردی اینو از چشمات میخونم و او جواب بدهد:چشمهای منو با کتابهای کتابخونت اشتباه گرفتی بعد به آغوشش بکشمُ برایش آرزوی آفتاب بکنم،او هم با طنازیهای مخصوصش بگوید:اینجوری که حرف میزنی خوشم میاد،یجور خاصیه  ادبیاتیه!

رفتُ من ندیدمش  رفتُ من نکشیدم زیر گوشش:این برای اینکه داری میری...رفتُ من نبوسیدمش:اینم برای اینکه قول میدی زود برگردی

میدانستم برنمیگردد.مثل روز روشن بود.روز بود که رفت.رفتُ از من خداحافظی نکرد خداحافظی یعنی آمادگی برای تنها شدن  تنهایی یعنی یک چیزی مدام مثل آتش زبانه بکشد  یک جای کار بلنگد.بلنگد همه فری سگ پز رفتن ها توچالُ ایستگاه آخرُ تله کابین ها بلنگد همه ی سوپهای شیرُ خامه ای که میپزم بلنگد آشهای داغ نیکوصفت و پای من و هوای آلوده ی تهران که نه،زمین آلوده ی تهران  که هرچه سنگ داشت مال پای لنگ من بود.سنگ بود و نمیدانم از کجای این خاک پیداش شدُ زندگیم را از من گرفت رفتن را از من گرفتُ خودش رفت

آدم که نبوده ام گنجشکی بودم که به پرواز شک کرده بود دنبال سنگ صبور میگشت.او اما سنگ بود،صبور نه

روی آینه با خط لب قهوه ایش نوشته بودم:سنگِ من! تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم.برایم از ماندن بگو.بنویس: سنگ گفت گنجشک تنهاست.بنویس بعد بمان.نرو

به خانه که برگشتم رفته بود ساعتی رفته بود که من نباشم.روی آیینه یاداشتی دیدم با آن خط آرام همیشگی اش،نوشته بود:متاسفم اما،سنگ گفت گنجشک مفت