تقریبا چهار سال است که دارم اینجا توی این سوراخی مینویسم.کی باورش میشد من بخواهم بنویسم؟من همیشه خسته من کنگر خورده لنگر انداخته من یا پرونده مریض به دست یا روی کاناپه کنترل ماهواره به دست من همیشه خراب من بدون گارانتی که خودم هم ضمانت خودم را نمیکنم وای به حال حمید که برای وام گرفتنش ضمانتم را میخواست

نگاه کردم دیدم چقدر همه چیز عوض شده

از چهار سال پیش پنج کیلو چاقتر شده ام.ریش بلند گذاشته ام.چقدر پیر شده ام.موهایم را تراشیده ام.ماشین ایرانی ام را فروخته ام و خارجی خریده ام.ادامه تحصیل داده ام.شقیقه هایم سفیدتر شده اند اما هفته ای سه بار شنا میکنم و سیگارم را ترک کرده ام

عاشق بودن را هم ترک کرده ام وابستگی ام به موهای لختش به ناخن های کشیده اش به خط اخم روی پیشانیش را هم ترک کرده ام.کشورم را هم ترک کرده ام دارم برمیگردم ولی.غربت نفس های آخرش را میکشد.اگر این مدت میخواستم از حال و روز واقعی زندگیم بنویسم این سوراخی میشد ماتم سرا همین چهار نفر هم دیگر پی ش را نمیگرفتند

حالا که نزدیک آمدنم شده هرشب کابوس میبینم برگشته ام و هیچ کسی منتظرم نبوده.خبری از دوست و فامیل و آشنا نیست.از یادها رفته ام پودر شده ام در ذهن همه مثل زندانی ای  که بعد از سالها برمیگردد و دم در زندان ساک به دست و تنها فقط نور خورشید چشم هایش را میزند و ساک به دست و تنها راه بی مقصدی را پیش میگیرد 

هرشب این کابوس را میبینم بعد از خواب میپرم میروم یک لیوان قهوه میخورم که رفیق این روزهام شده.توی بالکن کوچکم می ایستم و به محله ی خاموش نگاه میکنم و میگویم لا اقل در وطن زبانت را که میفهمند؟ اذان مغرب به افق شهرشان را که میفهمند؟ گرفتگی صبح اول هفته را که میفهمند؟ مزه کله پاچه با سنگک خاشخاشی را که میفهمند؟ اگر بویی از احساسات نبرده باشند اما به دروغ هم که شده وقتی دلتنگی میکنی دستشان را روی شانه ات میگذارند و میگویند میفهمند