ستاره های سربی

بازجو گفت:چرا با دختر نامحرم زیر یک سقف زندگی کردی؟

گفتم:چون مثل تو مریض جنسی نیستم

گفت:رابطه تان باهم؟

گفتم:مثل دخترم.من فقط چهار سال از باباش کوچکترم

گفت:همه این مدت چکار میکردید؟

گفتم:مرخصی گرفتم شدم در اختیار شدم آشپز شدم قصه گو شدم فیلمباز شدم رقاص شدم بابا 

عصرها شب شب پر ستاره چشمک بزن دوباره میگذاشتم و باهاش قر میدادم 

بعد فیلمهای کمدی میگذاشتم و چس فیل درست میکردم میدیدیم و میخوردیم و میخندیدیم

بازجو گفت:پرستارش کجا بود؟

گفتم:دو روز مرخصی گرفت و رفت.نامزدش از سربازی آمده بود رفت او را ببیند

بازجو گفت:چرا گذاشتی برود حمام؟

گفتم:خودت الان گوشزد کردی نامحرم بودیم با دختر گنده میرفتم حمام؟

گفت:نکه امثال تو از اینکارها نکرده اید تا حالا

سگ شدم

گفت: چرا دست و بالش را نگشتی ببینی چی توی دست و بالش دارد؟

گفتم:اسیرم نبود

گفت:تیغ در دستهاش چه میکرد؟

گفتم:چمیدانم.لابد میخواست موهای پاش را تمیز کند.زن تو موهای پاش را تمیز نمیکند؟ شاید ترجیحش لیزر باشد البته نمیدانم ولی بهرحال زن باید پاهایش را تمیز کند

گفت:تیغ مال تو بود و دختره کش رفته بود؟

گفتم:تو ریش هات را تروتمیز نمیکنی؟ مثل زنت که به لیزر معتقد است تو هم فقط به موزر معتقدی؟

بلند شد آمد جلوی صورتم دم گوشم گفت:با دهن نجست حرف زن من را نزن

گفتم:نجاست را تو تشخیص میدهی؟بازجویی یا آیت الله؟

نشست سرجاش و گفت:یکبار در کیش که زندگی میکرده سابقه خودکشی داشته دو سال پیش.میدانستی؟

قلبم تیر میکشید.ستاره تو چکار کردی.روزهای آخر بابا صدام میکردی.روزی که به دنیا آمدی پاییز بود و داشت باران میامد به احمد گفتم خوش یمن باشد گفت باشد انشاالله

گفتم آب میخواهم و آب آوردند

بازجو گفت:پدرش کجاست؟

گفتم:سفر.فرستادمش برود هوا عوض کند خیر سرم

گفت:بهش زنگ بزن بگو بیاید و بعد ادامه داد چرا صدات میلرزد؟

داد زدم:پفیوز بچه ی رفیقم بچه ی برادرم بچه ی خودم مرده خودش را توی حمام خانه من کشته میخواهی بندری بزنم برات؟

گفت:جواب پزشک قانونی بیاید معلوم میشود.خودت چجوری پیداش کردی؟از کجا فهمیدی؟

حرفم نمیامد.کلمه ها را گم کرده بودم.فقط آن صحنه ها,صدا زدنش جواب نشنیدنم,فریاد زدنم,در زدنم,در را شکستنم,ضجه هام لای موهاش توی سرم میچرخید و لال بودم.شده بودم دیوار اتاق بازجویی شده بودم صندلی شده بودم خودکار بازجو و این یکی را بازجو خوب فهمید که سوالش را عوض کرد من اما حالم جا نبود

گفت:با چه اجازه ای گواهی فوت صادر کردی؟

گفتم:پدرت دکتر است یا مادرت؟

گفت:هیچکدام

گفتم:پس زر نزن

بابت همین جمله یک شب بازداشت شدم.مهم نبود فقط تا صبح به این فکر کردم چطور به احمد زنگ بزنم و بگویم دختری که قول داده بودم چهل روزه سالم تحویلت بدهم دختری که با من میخندید موهایش را میبافت و می انداخت پشت گردنش دختری که کم کم داشت حرف میزد و شعر میخواند,حالا بعد از ده روز مرده و باید بیایی جنازه اش را از من تحویل بگیری

برای اولین بار حس کردم گه بزنند به پزشکی که هیچوقت برای عزیزان خودت کاری از دستش برنمیاید جز گواهی فوت

ستاره ی ما

آوردمش خانه ی خودم.نمی توانست آن محیط سفید شلوغ را تحمل کند,دختر بچه ست باید نوازشش کرد موهایش را بافت برایش قصه ی شاهزاده سوار بر اسب تعریف کرد.

برود لای یک مشت سفید پوش و بی اعصاب,میشکند. احمد را فرستادم خانه ی پدریش تبریز, من و دختر احمد و خانم پرستار فعلا هم خانه شده ایم

خانم پرستار اول معذب بود اما بوی پول که به دماغش خورد خوشش آمد. دیروز لابلای حرفهایمان که خیلی هم همیشه جدی و مودبانه است گفتم نگران مجرد بودن من و مرد بودن من و کلا بودن من در این خانه نباشید,من یک مدت تخته گاز رفتم و حالا خایه سوزاندم توان شیطنت ندارم.چشم هاش گرد شدند,نمیدانست انگار, باید بخندد یا فرار کند یا من را هم به عنوان دیوانه ای دیگر به تیمارستانشان معرفی کند

به هرحال حقیقت همیشه تلخ است,هیچوقت چشم چران و بی ناموس نبوده ام.

این دو سه روز خانه بوی عجیبی به خودش گرفته سه تا همخانه ایم که در طول شبانه روز سرجمع دو جمله حرف نمیزنیم.فقط گهگاهی مینشینم روی زمین کنار پای دختر احمد و از بچگی هاش براش میگویم

سرم را میگذارم روی پاش و میگویم حالا من بچه تو مادر,که من از همه بیشتر به نوازش نیاز دارم و انگار دختر احمد اینرا میفهمد

دست میکشد روی سرم و هربار فقط یک جمله می گوید,فقط یک جمله: فکر کنم داری پیر میشی عمو