گل بوته خانم
پسرهای شهر رباط پاره میکنند بسکه پای فوتبالند و تشخیص acl اینجا شده سرما خوردگی.به همان روزمرگی
زنها زانو درد دارند.همکارم میگفت زانوهاشان دیگر تحمل وزنشان را ندارد.گفتم نه
این زانوها دیگر تاب زندگی ندارند.بچگی نشستند پای حوض رخت شستند دستشان را به زانو زدند و بلند شدند.جنگ شد.پا به پای مردهایشان جنگیدند دستشان را به زانو زدند و بلند شدند.شوهرشان برادرشان بابایشان را از دست دادند خم شدند دستشان را به زانو زدند و باز بلند شدند.جنگ تمام شد خانه هایشان را کسی نساخت دستشان را به زانو زدند و بلند شدند و خودشان خانه ساختند خشت خشت.بچه هایشان را تر و خشک کردند.زندگی خرج داشت کار کردند.خرج عروسی و جهیزیه دادند.یک روز آب قطع شد یک روز برق رفت.یک روز بوی گاز شهر را برداشت یک روز طوفان شد.یک روز گرانی همه جا را پر کرد
آخرین بیمار دیروزم گل بوته خانم بود.چند نوبت قبل گفته بودم نمازت را نشسته بخوان زانوت تاب خم و راست شدن ندارد دیگر.نشسته بود و خوانده بود تا زانوی دیگرش هم بی تاب شده بود.گفته بودم پس بشین روی یک صندلی نمازت را بخوان.
دیروز آمد.آفتاب سوخته و مضطرب
گفتم چی شده مادر؟
چادرش را کشید روی صورتش.گفت نمازم قضا شده
گفتم اشکال نداره خب یه شب یادت رفته
گفت نه یادم بود روم نیومد برم خونه زهرا خانم دیگه
گفتم چرا خونه زهرا خانم؟
گفت آخه خونه ی من صندلی نداره