شهرِمن،من به تو می اندیشم2
پررنگ ترین تصویر جوانی من برمیگردد به وقتی عماد نی انبان میزد و من دهلک.عاطفه هم میرقصید با چادر گلی قهوای که گلهای روشنی داشت.لابلای آهنگ گلهاش از هم باز میشد و شکوفه میداد.حیاط پر میشد از بوی بهار.عمو تمیم از راه میرسید عاطفه می انداختش توی حوض و عمو توی حوضِ پر از ماهی شروع میکرد به رقصیدنُ میزد زیر آواز:ماسوختُم ما برشتُم که دیشو نومه نوشتُم آی تاکسی بیا شوفر برو مال اندیمشُکم
دیروز اینرا گذاشته بودم توی ضبطِ ماشین که تصادف کردم.رفته بودم به شونزده هفده سال پیش.پلیس گفت حواست پیِ زیدت بود؟ سیگارم را انداختم توی جوب.گفتم عماد رفت آلمان تمیم شهید شد عاطفه شوهر کردُ بچش مرد.دنبال یک جمله برای توصیف جایگاه خودم میگشتم.من چکار کرده بودم؟ از مهاجرت ازدواج یا مرگ کدامش به من رسیده بود؟ پلیس گفت اگه از من بپرسی میگم هرچی تومغزته تف کن بیرون.برو اونجایی که فکرت پی شه و بنویسش.اصلا یه کتاب.یه رمانِ بی رمق و لاجون.ولی اینجوری تفش کن بریزش دور.دفعه بعد زنده از تصادف بیرون نمیای وقت ما رم نمیگیری
فردا میروم خرمشهر
+ نوشته شده در ساعت توسط صاحب اثر است !