فقط عکسه که میمونه عباس
من اینجا تنها نیستم.داداشمم باهامه.اسمش عباسه.فاطی بهش میگه عاباس.فاطی زنشه.هررو غروب صدای چکه چکه که از توحموم میاد میفهمه عاباس رفته فرنگی.خودش فرنگی نیس اما پا نداره بشینه سر کاسه ی ایرانی.اگه از من بپرسی کی ازت توجنگ بوده نمیگم عمو تمیم.نمیگم موسی.نمیگم پسرخاله یحیی.میگم عباس.همون عباسی که اسفندیار گذاش بیخ گلوش که خونه رو بکوبیم بسازیم از توش یه ده واحدی درآریم.گفت با این وضع بی پولم که باشی همین زن چهار روز دیگه ولت میکنه میره.گفت ویلچیر خوب.خونه ی نو.اثاثای نو.ولله که دورت میشه پر رفیق و فامیل و هم خدمتی و کس و کار.عباس صداش گرفته بود.یه سرفه کرد بعد گفت مرد مومن!همین خود پولداریه که واست کس نمیذاره.کسی که رفیق پولداریت باشه ناکسه
اونموقه ها من جوونتر بودم.دستم بدهنم میرسید اما دستم توجیب خودم نبود توجیب بابام بود.عید داشت میشد.یه حسی توم میگفت آخرین عیده.سال که تحویل شد مثل برادر نداشته م بوسیدمش.انگار برای بار آخر باشه.طوری که نمونه تودلم چیزی.پنجم عید بود که مرد.چه با شکوه مرد.
حیفه آدم توتصادف بمیره.یا گوشه خیابون یقه بگیره و چاقو بخوره و بمیره.یا اوردوز کنه بیفته توجوب.یا وقتی داره داد میزنه سر بچش سکته کنه.سرطان بگیره و از قیافه بیفته.مرد باس توجنگ بمیره.مرد باس گوله بخوره و درد بکشه و بمیره
من ولی تنها نیستم.عکسش همیشه باهامه.رودیوار اتاق کارم.دیروز ساعت سه که رسیدم دیدم دیوار اتاق ریخته.اوستا کار میگفت انگار یه وزنه سنگین بهش آویزون کرده باشن و دیوار توان حفظشو نداشته...نگه داشتنت عرضه میخواد عباس
+ نوشته شده در ساعت توسط صاحب اثر است !